بسیار. مرحله ی نهایی یکی است. هنگامی که نظریه ی ایده بنیان نهاده می شود، واحد به نام ” ایده خوب ” خوانده می شود. ولی این واحد نه به عنوان فضیلت، نه به عنوان مرحله نهایی، و نه به عنوان ” خوب ” مفهومی کلی نیست که مصادیق جزئی را در بر داشته باشد. هدفی نیست که به عنوان مقصود نهایی پیش چشم باشد. معیاری نیست که با آن درست را از نادرست باز شناسیم. بلکه آن چیزی است که هر مفهوم معینی روشنایی خود را از آن دارد و همه ی مقصودها را بر پایه یک مقصود نامشروط که دیگر درباره آن نمی توان پرسش کرد استوار می سازد و سبب می شود که هرچیزی که فقط درست است، مطابق حقیقت باشد، و سرانجام راهبر مطلق ماست و هستی ما فقط وقتی دارای معنی می شود که اندیشه و زندگی ما متوجه آن باشد و به سوی آن سیر کند.”2 در ادامه اینکه اگر موجوداتی ماوراء الطبیعه وجود دارند آیا عقل آدمی می تواند آنها را ادراک نماید یا خیر. گویی افلاطون برخلاف عده ای که می گویند حقایقی در ماوراء الطبیعت وجود دارند اما عقل قادر بر ادراک آن حقایق نیست. به عنوان مثال کانت در این باره چنین بیان می دارد : ” نکته مهم درخصوص مفاهیم محض فاهمه این است که تعقل هیچ امری فراتر از عرصه تجربه، از طریق آنها ممکن نیست “.3
اما افلاطون دریافته بود که اگر از عنصر درخشانی به نام عقل مدد جوئیم مطلوب حاصل می شود چون که اگر محال بود این میل فطری در ذات انسان به ودیعت گذاشته نمی شد. بنابراین اگرچه به غایت دشوار است ولی امری ممکن است.
” بنا به نظر افلاطون، ذهن انسان چگونه به درک مثل نائل می شود ؟”4 ” بعضی عبارات در آثار یقیناً موثق افلاطون هست که انسان را به تفسیری در معنی عرفانی آن سوق می دهد “.5
بنابراین ما اگر چنانچه آن گونه که از آثار افلاطون به دست می آید بخواهیم داوری نمائیم باید چنین قضاوت کنیم که وی نقش تزکیه باطن را نادیده نمی گیرد.
فصل دوم :

تبیین مثل از نگاه افلاطون و شارحان آن
بخش اول :
توضیح و تشریح مثل
1.1.2- وجه تسمیه مثل افلاطونی
” در کلمات اهل معقول چه بسیار دیده می شود که از این عقول به مثل “بضمّ میم و ثاء” افلاطونی تعبیر می کنند و در وجه تسمیه آنها به این نام اینطور گفته اند : اما وجه نامیدن آنها به مثل بخاطر سه جهت است :
1- زیرا این عقول نظیر و مماثل موجودات مادون خود و عناصر عالم محسوسات می باشند.
2- بجهت اینکه صور حاکیه و آیات داله بر موجودات فوق یعنی اسماء و صفات باری می باشند.
3- جهتش این است که این عقول امثال و همانند عقول طولیه می باشند زیرا …. عقول طولیه بواسطه اشراقات موجوداتی همانند خود ایجاد می نمایند که همین عقول عرضیه باشند چنانچه معلم بواسطه اشراقات علمیه خود چه بسا متعلّم را نظیر خود واجد کمالات علمی نموده و بدون اینکه از وزن علمی وی چیزی کم شود او را همانند خود معلمی پر توان قرار می دهد.
و اما وجه تسمیه آنها به افلاطونی : آن است که افلاطون و استادش سقراط حکیم در این عقیده متصلّب بوده و طبق فرموده شیخ در شفاء در این رای بیش از اندازه پای می فشردند.6
در تکمیل عبارات فوق باید بگوییم چون که مثل جمع مثال است و مثال به معنی “مقدار، اندازه، شبیه ، قصاص، بستر خواب، شیء، چیز. ج اَمثله و مُثل و مُثل.” المثالی : نمونه چیزی که به آن مثل می زنند.7
آنچه که از این لغت برداشت می شود این است که یک موجود مجرد خارجی و عینی وجود دارد که موجوداتی در عالم محسوسات وجود دارند که شبیه و نظیر آن موجودات مجرد هستند البته این روشن است که این موجودات هرگز عین آنها نمی باشند لذا دو چیز که مانند هم هستند از جهاتی اختلاف دارند و از جهاتی اشتراک، که آن جهات در جای خود باید بررسی گردد.البته مترادف این لغت “الاسوه و الاسوه نمونه، سمبل، الگو”.8 است.
” وَ عِنْدنا المثالُ الافلاطونی لِکُلّ نُوعٍ فردهُ العقلانی
کُلُّ کمالٍ فیِ الطلسمِ وَزَّعه مِن جَهَهٍ بنحوِ اَعلی جَمَعَه
ترجمه : مثال افلاطونی از نظر ما برای هر نوعی که افراد عقلانی دارد ثابت و مسلّم است و هر کمالی که در افراد عالم طبیعت و خارج بوده و بطور منتشر و پراکنده بین آنها است بنحو وحدت و بطور بساطت در این مُثُل موجود می باشد.”2
” مقصود از طلسم افراد طبیعی و خارجی هستند و آن بر دو قسم است:
1- متعدد الافراد که آن موجودات عالم عناصر و امهات اربعه باشد که در تحت هر نوعی افراد متکثری واقعست چون نوع انسان ، احجار، نباتات و غیره.
2- غیر متعدد الافراد که آن افلاک باشد چه آنکه در تحت هر نوعی از یک فرد بیشتر موجود نیست و عبارت “من نوعه” بقسم اول و “شخصه المنحصر فیه” بقسم دوم اشاره است.”3
” وَ السِّرُ سَوغُ اَخْذِ مَفهوماتِ مِنَ الوجودِ الاحدیّ الذّاتِ
کَالنفسِ فِی الذاتِ قُواها حاویه بوَحدهٍ فی قُوهٍ وَ هِیَ هِیهَ
لِبَدنٍ کَما بِها وقایه بِکلّ ناسوتٍ لَهُ عِنایَهٌ
ترجمه : سر اشتمال مثل در عین وحدت و بساطت بر تفاصیل اوصاف اجسام این است که مفاهیم اوصاف متخالفه در مثل از وجودی انتزاع و اخذ شده که احدی الذات است مانند نفس ناطقه که قوای ظاهره و باطنه اش بجهت واحده بسیطه ای که بین آنها حکمفرماست در یک قوه خلاصه شده که آن قوه همان نفس می باشد.بواسطه نفس بدن حفظ می شود و برای مثل افلاطونی تدبیر و عنایتی است نسبت به تمام موجودات عالم ناسوت.”4
” فَذی مِنَ المخروطِ مِثلُ القاعدهِ وَ ذاکَ نُقطهٌ لِکُلٍ واجدهُ
وَ ذلکَ الاَصلُ و ذی فُروغٌ و ذلکَ الکُلّی اَی وسیع ُ
وَ المِثلُ لا مُجَرّدُ المثالِ وَ اختلفا بالانقصِ و الکمالِ
ترجمه : پس افراد عالم ناسوت بمنزله قاعده مخروط و مثل نوری بمثابه نقطه راس مخروط می باشد که تمام کمالات افراد را واجد و داراست.
مثل اصل بوده و افراد ناسوت فرع ، و مثل نوریه دارای سعه وجودیه است بطوری که بتمام افراد عالم ناسوت احاطه دارند و این مثل با افراد عالم ناسوت در ماهیت و لوازم آن مماثل هستند نه اینکه تنها از جهتی با آنها شباهت داشته و بواسطه نقص و کمال از هم ممتاز باشند”9.
2.1.2- تعریف مثل
” بدان که افلاطون و استادش قدس سرّ هما قائل بودند که موجودات طبیعه متاصّله را یعنی هر نوعی از انواع متاصّله را در عالم اله ، صورت مجرّده یعنی فرد نوری عقلی است که آنها را مثل الهیه و صور و ارباب انواع و اصحاب انواع و امهات انواع و عقول عرضیه و بنامهای دیگر می نامند.دثور و فساد در آنها راه نمی یابد و همیشه باقی اند ، و آنچه که دثور و فساد می یابد موجودات طبیعی در عالم کون و فساد اند. و این فرد طبیعی مادی و آن فرد نوری عقلی هر یک فردی از افراد آن نوع اند ، یعنی حقیقت واحده را به حسب وجود مراتب متفاوته است از مرتبه مجرده نوری عقلانی گرفته تا مرتبه مادّی شئون آن یک حقیقت اند ، و موجودات طبیعی اصنام و اظلال آن فرد عقلانی اند و آن فرد عقلانی مربّی افراد مادی خود است و به آنها عنایت دارد- یعنی تعلق تدبیری و تکمیلی بدانها دارد نه تعلق استکمالی مانند تعلق نفوس انسانی به ابدانشان و آنها را به سوی خود می کشاند یعنی مخرج آنها از نقص به کمال است. و در عین حال فاعل مادون خود است غرض و غایت و صورت به معنی فصل محصّل و جهت وحدت مادون خود نیز می باشد و همچنانکه آن صورت مجرّده نوریه ارباب انواع اند همچنین آنها موضوع حقیقی علم و ادراک انسانند معلم ثانی ابونص
ر فارابی در رساله ” الجمع بین الرأیین- در تعریف مثل – گوید ” إن افلاطون فی کثیر من أقاویله یومی الی ان للموجودات صوراً مجرده فی عالم اله ، و. ربما بسمیها المثل الالهیه ، و انها لاتدثر و لاتفسد و لکنها باقیه ، و ان التی تدثر و تفسد انما هی هذه الموجودات التی هی کائنه “10
آن مثل نوریه غیر از مثل ظلمانیه اند که در عالم مثال برزخی خیالی اثبات کرده است ، مثل أول بسائط ، و مثل ثانی مبسوطات و اشخاص آنها در عالم جسمانی مرکبات اند ، پس انسان مرکب محسوسی جزئی از آن انسان بسیط معقول است و همچنین هر نوعی از حیوان و نبات و معدن،
” عارف بزرگ میرفندرسکی، در درستی مثل و ردّ منکران آن گوید:
چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
صورت زیرین اگر با نــــردبان معرفت بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
این سخن را درنیابد هیچ وهم ظاهری گر ابونصرستی و گر بوعلی سیناستی “11
3.1.2-