پیدا نماید که آیا مثل صرفاً انتزاعی و ساخته و پرداخته ذهن است یا اینکه موجوداتی عینی و حقیقی اند و اگر چنانچه موجوداتی عینی و حقیقی اند ، معرفت به آنها از چه راهی منتج به نتیجه می شود و اینکه سلسله عقول تنها طولی اند یا اینکه یک سلسله عرضی دیگری از عقول هستند که تدبیر کننده عالم ناسوت هستند. و در ادامه اینکه اگر مثل اثبات شود می تواند بعضی دیگر از مسائل غامض فلسفه را حل نماید . چون یکی از اهداف مهم تحقیق اثبات این مطلب است که مثل به عنوان حقیقت های عینی و خارجی تبیین عقلانی شود و افلاطون تلاش می کند از راه تمثیل غار ، وجود عینی و خارجی مثل را اثبات نماید بنابرین قبل از اثبات یا ابطال مثل باید مفهوم اعتباری بخوبی تبیین گردد که این بحث مرتبط با تعریف معرفت است و اینکه معرفت به چه چیزهایی تعلق می گیرد و چه چیزهایی شایسته عنوان معرفت نمی باشند و همچنین این مسئله با اصالت وجود یا ماهیت و اعتباری بودن وجود یا ماهیت در ارتباط است ، که آیا وجود اصیل است یا ماهیت ، که در زمان افلاطون به طور رسمی مطرح نشده بود یا پاره ای از مسائل دیگر ، که ما به اختصار بیان نمودیم و مثل که از دیدگاه افلاطون ماوراء عالم طبیعت است ، اگر چنانچه اثبات شود خود مبنائی است برای شناخت عالم هستی و می تواند کمک وافر و شایانی به فلسفه نماید ، ولی هر چه هست و هر چه از زمان می گذرد نمی تواند از زیبایی آن کاسته شود و باید اعتراف نمود که یکی از مسائل دشوار فلسفه است لذا باید همچنان تحقیق شود.
1.1. 5- محورهای اصلی تحقیق
بعضی از محورهای اصلی و مهم تحقیق عبارتند از :
1- تبیین مثل افلاطون با توجه به دیدگاه وی
2- علت طرح دیدگاه مثل در فلسفه افلاطون
3- جایگاه و ارزش بحث مثل در فلسفه افلاطون
4- بعضی از ویژگی های مثل و تشریح آنها
5- دیدگاه ابن سینا پیرامون مثل و نقد و بررسی این دیدگاه
6- تناقض در دیدگاه ابن سینا درباره مثل
7- دیدگاه صدرالمتألهین پیرامون مثل و بررسی آن
بخش دوم- آشنایی با افلاطون
2.1. 1- زندگینامه افلاطون
” افلاطون، یکی از بزرگترین فلاسفه جهان، در آتن (یا اژینا) به احتمال قوی در سال 427/428 ق.م. در یک خانواده متشخص آتنی متولد شد.پدرش آریستون1 نامیده می شد و مادرش پریکتیونه2، …. بود گفته اند که نام اصلی وی آریستوکلس3 بوده ، و نام افلاطون فقط بعدها ، به مناسبت پیکر تنومندش ، به او داده شده است. هر چند حقیقت گزارش دیوگنس،3و4. را می توان مورد تردید قرار داد.دو برادرش ، آدیمانتوس4 و گلوکن5 در رساله جمهوری ظاهر می شوند… بنا به گزارش دیوگنس لائریتوس3و5 ، افلاطون “در آغاز خود به مطالعه نقاشی و گفتن شعر ، نخست شعر مدح آمیز و سپس غنایی و نوشتن تراژدی مشغول می داشته است.” ما نمی توانیم بگوئیم که تا کجا این گزارش درست است ، اما افلاطون در دوره درخشندگی فرهنگ آتنی می زیست ، و باید از فرهنگی عالی برخوردار شده باشد.
ارسطو ما را آگاه می سازد که افلاطون در جوانی خود با کراتولوس Cratylus فیلسوف هراکلیتی ، آشنا بوده است، مابعدالطبیعه ،آلفا،الف 32-35. افلاطون از او آموخته است که عالم ادراک حسی عالم تغیر دائم است و بنابراین موضوع درست و بجائی برای معرفت حقیقی و یقینی نیست.وی این مطلب را که معرفت حقیقی و یقینی در سطح مفاهیم و تصورات قابل وصول است، از سقراط آموخته است…. افلاطون در بازگشت خود به آتن ظاهرا آکادمی را ، نزدیک جایگاه تقدیس آکادموس Academas 30 قهرمان، بنیاد نهاد (387-388) .آکادمی را به حق می توان نخستین دانشگاه اروپایی نامید، زیرا در آنجا مطالعات و تحقیقات محدود به فلسفه مطلق نبود، بلکه به رشته وسیعی از علوم کلی، مانند ریاضیات واخترشناسی و علوم طبیعی، گسترش داشت، و اعضای آن حوزه در پرستش و تقدیس فرشتگان هنرthemuses (موزها) شرکت داشتند”6 ” افلاطون معتقد بود که بهترین تربیت برای زندگی عمومی تربیت عملی صِرف سوفسطایی نیست، بلکه بیشتر تعقیب و پی گیری علم برای خود آن است.ریاضیات ، البته صَرف نظر از اهمیت آن برای فلسفه مُثُل افلاطون ، قلمرو آشکاری برای مطالعه بیغرضانه ارائه می داد”1
” بنابراین افلاطون در سال 360 به آتن بازگشت، و در آنجا به فعالیتهای خود تا پایان عمر در سال 347/348 ادامه داد.”2 ” نویسنده در 81 سالگی درگذشت، سیسرون، درباره پیری، کتاب پنجم قوه13.
(در سال 357 دیون موفق شد که خود را صاحب اختیار سیراکوز سازد، اما در سال 353 به قتل رسید، و موجب اندوه فراوان افلاطون شدکه امید خود را درباره یک فیلسوف پادشاه مبدل به یاس یافت.”3
2.2.1- فلسفه نظری افلاطون
” افلاطون از آغاز کار در جستجوی آن مرحله ی نهایی بوده است که فقط شناختن آن به هر اندیشه و عملی معنی می بخشد. آن مرحله به نام ” والاترین دانش ها ” خوانده می شود و هر کوششی که برای رسیدن به آن به عمل آید باز هم کم است آن دانش یگانه چیزی است که دارای اهمیت است، و موضوع آن ” خود نیک ” است.
هر روحی خواهان ” نیک ” است و برای رسیدن به آن از هیچ کوششی دریغ نمی ورزد زیرا به نحوی ابهام آمیز هستی نیک را احساس می کند. ولی با این همه تردید دارد که بتواند ماهیت راستین آن را دریابد و درباره ی آن، شناسایی اطمینان بخشی به دست آورد. افلاطون برای توضیح این که ” نیک ” چیست تمثیلی می آورد : ” نیک ” در دنیای چیزهایی که به یاری اندیشه و خرد دریافتنی هستند، درست مانند خورشید است در جهان دیدنی ( محسوسات ) ما خود خورشید را نمی بینیم ولی همه چیز را در روشنایی آن می بینیم. خود ” نیک ” هم در اندیشه ما نمی گنجد ولی ما درباره ی هر
چیزی فقط در پرتو ” نیک ” می توانیم اندیشید. “4
از آنجایی که یکی از وی‍‍‍ژگی های فطری بشر کشف حقیقت است و این مسئله در بین انسان ها دارای شدت و ضعف است و از همین جاست که فلاسفه از دیگر انسان ها ممتاز می شوند. و در این راستا است که می خواهد تصویر درستی از جهان هستی به دست آورده و به طور اجمال برداشت ما از دیدگاه وی چنین است که ادراک حسی شایسته اعتماد نمی باشد چون که در معرض خطا و لغزش هستند و نمی توان به ثبات و پایداری رسید. بنابراین از عقل باید استمداد جست. ” در نظر افلاطون متعلَّق معرفت حقیقی باید ثابت و پایدار باشد، یعنی متعلَّق عقل ]معقول[ باشد نه متعلَّق حس ]محسوس[، و این شرایط و لوازم تا آنجا که به عالی ترین حالت شناسایی، یعنی علم ( نوئزیس )، مربوط است به وسیله ی کلی حاصل می شود.
شناخت شناسی افلاطون به وضوح می رساند که کلیاتی که ما در فکر در می یابیم فاقد مرجع عینی نیست”1 ” در جمهوری فرض شده است که هرگاه تعداد کثیری از افراد نام مشترکی داشته باشند، دارای یک مثال یا صورت مطابق نیز خواهند بود. این است کلی، یعنی طبیعت مشترک با کیفیتی که در مفهوم کلی مثلاً زیبایی دریافته می شود، بسیاری از اشیاء زیبا وجود دارند، لیکن ما از خود زیبایی یک مفهوم کلی داریم : و افلاطون فرض کرده است که این مفاهیم کلی صرفاً ذهنی نیستند، بلکه در آنها ذاتی عینی درک می کنیم “2 ” افلاطون به این ذوات عینی نام مُثُل یا صُور ( ایدئای یا ایده ) می دهد”.3
با توجه به عبارات فوق این کلیات، مرجع هستند که قائم به خود هستند و واجب الوجود بالذات به آنها تقدم بالذات دارد. و این صور یا ذوات عینی، در یک عالم متعالی، جدا از اشیاء محسوس موجودند بدین معنی که جدا از زمان و مکان و عالم طبیعت هستند. از آنجایی که قلمرو و فلسفه نظری کلیات است و نه جزئیات، و فلسفه نظری می کوشد تا اثبات نماید که چه چیزهایی هستند و در این راستا افلاطون تلاش می نماید که سلسله ای از موجودات وجود دارند که از آنها با عنوان مُثُل یاد نموده است و با استمداد از عقل می توان وجود آنها را اثبات نمود و آن گاه برای فهم بیشتر مطلب نظریه تمثیل غار، را ارائه کرد ” و اما تفسیر طبیعی نظریه مُثُل، چنان که در فیدون ارائه شده این است که مثل کلیات ثابت هستند.”4
در هر صورت مسئله از دو حال خارج نیست، اول اینکه موجودات مجردی هستند که در مرتبه معینی از وجود قرار دارند یعنی مثل، و دوم اینکه این سلسله ی موجودات وجود حقیقی ندارند و صرفاً مفاهیمی ذهنی اند، حال اگر چنان چه اثبات شد که این سلسله از موجودات دارای حقایقی عینی هستند آن گاه ارتباط آنها با واجب الوجود بالذات چگونه است که افلاطون در دشواری این امر می گوید : ” دشوار است یافتن سازنده جهان، و درصورت یافتن او، محال است با همه کس درباره ی او سخن گفتن “.1
” این تفکر ( افلاطون) متوجه واحد است. فضیلت یکی است نه